اندکی با من مدارا کن
آفتاب روشن فردا!
موی انبوه سیاهم
زخم دارد
از تماسی تلخ.
میرسد جانم به لب
بیمهربانیهای محزونت.
بر لبانم نقش میبندد از عشقت
اقتباسی تلخ.
چشمهایم
چشمهایم میپرد هی
میتند روی نگاهم التماسی تلخ.
باز من توی اتاقم مینشینم بیحضور تو
بیحضورت سینهام آتش گرفته
آتشی سوزان.
میرسی آیا به فریادم؟ بهشت من!
توی این دوزخ که دارم میسپارم جان
میرسی امشب به فریادم؟ بهشت من!
|